تبليغاتX
شرح دلتنگی - زندگی من (2)

شرح دلتنگی

شرح دلتنگی اگر بگذارد دلم

تو پادگانی که آموزش تخصصی  مخابرات میدیدم با ارشد گروهان - یه سرباز هم دوره خودم - به خاطر اینکه فکر میکردم داره زورگویی میکنه دعوام شد وچیزی نمونده بود دست به یقه بشیم و ....

نتیجه این شد که از فردای اون روز من و ۶ نفر دیگه که اونا هم هرکدوم

 یه بی انضباطی انجام داده بودن مسئول نظافت دستشویی شدیم

بخشکی شانس!

فردا مثل برق رسید همه رفتیم محل نظافت هر ۷ نفر به هم نگاه می کردیم

یه ربع گذشت باز همه منتظر بودیم کسی دیگه این کارو انجام بده

یه دفعه فرمانده گروهان که یه افسر کادر بود اومد اونجا

چرا وایسادین ؟ سکوت

مشکلی دارین ؟ سکوت

حتما بیچاره شدیم! حالا پوست مارو قلفتی میکنه

چند روز بازداشت .اضافه خدمت. اخراج از آموزش تخصصی. اعزام به بدترین جاهای

ممکن اونم با درجه سرباز صفری.

این چیزایی بود که از ذهن من گذشت وقتی  به طرفم میومد . حالا چرا من !؟

 

 روبروم ايستاد شما خونه خودتون رو تميز نميكنيد؟

فرچه مخصوص نظافت كنار پاي من افتاده بود

خم شد اونو برداشت يه دستشويي كه كثيفتر از همه بود انتخاب كرد وشروع كرد به شستن

همه مون  از تعجب هاج و واج مونده بوديم

اونايي كه سربازي رفتن ميدونن . اين جور چيزي باور كردني نبود

وقتي كارش تموم شد از تميزي برق مي زد

ديدين كاري نداشت ؟ زود باشيد تمومش كنيد

تا يك هفته كارمون همين بود اما ديگه ناراحت نبوديم ....    .

اين مطلب شايد براي خواننده جالب نباشه اما

درس بزرگي براي من بود كه اون افسر به ما داد

...........

تقريبا به نيمه هاي سربازي رسيده بودم كه جريان دوم خردادپيش اومد

و من  قرار نبود راي بدم

دو روز قبلش با يكي از دوستام تماس گرفتم حالي ازش بپرسم

واون بي مقدمه از انتخابات صحبت كرد و اينكه مي خواد راي بده اما من باز اهميتي ندادم

فرداي اون روز – يكم خرداد – يكي از برادران خيلي حزب اللهي و خيلي مخلص ذوب شده !  يه

روزنامه يالثارات الحسين  با خودش آورد تو پادگان و وقتي اونو  مي خوندم تصميم خودمو گرفتم

اون شب هم طبق روال با دوستي  از پادگان زديم بيرون

تا در مراسم عزاداري ايام محرم شركت كنيم  مسجدي كه رفتيم

پر بود از آدم . جاي سوزن انداختن نبود

چيزي تا پايان مراسم اون شب نمونده بود

و مداح داشت از كربلا و صحنه هاي اون مي گفت

امام حسين يه طرف . شمر طرف ديگه . عباس علمدار را كشتند

كمر امام حسين شكست خيمه ها آتش گرفته

هل من ناصرن ينصرني ...

مداح هنوز وسط صحراي كربلا بود كه گفت:

آآآآآآآآآي مردم :

شما فردا بايد يزيد را انتخاب كنيد يا عباس را !!؟.

بله درست شنيده بودم .

- هنوز هم قرآن را سر نيزه  ميكنند . هنوز هم با دين،مردم را فريب مي دهند

اما با روش هاي نو –

اون لحظه اگه كاردم ميزدن خونم در نميومد از ناراحتي

به دوستم گفت من بايد ازش بپرسم چرا اين حرفا زده

گفت اگه زدنت اگه خواستن بكشنت من جلو نميام خودت ميدوني .

گفتم  بميرم هم مهم نيست بايد بگم

موقع پايان مراسم از پشت بلندگو داشتن از مداح اهل بيت آقاي ...... تشكر مي كردن كه من – براي اينكه گمش نكنم - از وسط مسجد با صداي بلند صداش زدم آقاي .... آقاي......  من از شما سوال دارم

نزديك در خروجي ايستاد. از عصبانيت صورتم سرخ شده بود و صدام ميلرزيد

 گفتم : شما  گفتيد فردا بين يزيد و عباس يكي را انتخاب كنيد

من نمي تونم تشخيص بدم. شما بگيد كي يزيده و كي عباس تا همه بدونن ؟

يه لحظه متوجه اطراف شدم  به نظرم حتي يه نفر هم از مسجد بيرون نرفته بود

دور ما حلقه زده بودند ونگاه مي كردند ..............  ادامه دارد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 21:48  توسط پیمان پایدار  |