تبليغاتX
شرح دلتنگی - چت غم بار از نوع من- این مطلب واقعی است.واقعی

شرح دلتنگی

شرح دلتنگی اگر بگذارد دلم

paniz: آره

alibaba: چرا؟ بگو برام

paniz: هیچی، بیخیال

alibaba: جون من همش بیخیال نشو

alibaba: اسم واقعیت همینه؟

paniz: نه

alibaba: بگو چیه؟

paniz: .... اسم اصلی منه

alibaba: نشنیدم تا حالا

paniz: کردیه

alibaba: بگو برام چرا دلتنگی؟

paniz: بگذریم

alibaba: نگو بگذرم

alibaba: دلیلشو بگو تا من هم باهات درد ودل کنم

alibaba: از زندگیت برام بگو

paniz: زندگی ! چی بگم ؟ نگفتنش بهتره

alibaba: بگو

paniz: اگه گفتم مامان وبابام آلمان هستن همش خالی بندی من بود

paniz: از وقتی خودم رو شناختم نه بابا دیدم نه مامان

alibaba: اونا چی شدن؟

alibaba: پیش کی بزرگ شدی؟ 

paniz: تو یه خونواده کرد که سرپرستی منا به عهده گرفته بودن

alibaba: پدر ومادرت چی شدن؟

paniz: میگفتن مامانم وقتی منا به دنیا آورد مرد

paniz: بابام هم وقتی یکسال ونیمه بودم تو دعوا کشتنش

paniz: پیش خونواده ای که بودم هیچ وقت نگفتن آیا من واقعا کرد بودم یا نه

alibaba: کجا زندگی میکردین؟

paniz: مهاباد زندگی می کردیم

alibaba: اذیتت می کردن ؟

paniz: دیگه به کاراشون عادت کرده بودم

paniz: به کتک هاشون..... 

alibaba: چرا ؟

paniz: خب معلومه میگفتن زیادی هستم

alibaba: پس چرا از اول قبولت کردن ؟

paniz: نمیدونم

alibaba: چه جوری تا دبی اومدی ؟

paniz: من اومدم از چاه در بیام

paniz: از چاله افتادم تو چاه . اومدم خودما نجات بدم بدتر شد

paniz: تو اون خونواده موقعی رسید کسی که مثلا حکم پدر منا داشت

paniz: دور از چشم خونواده اش می خواست می خواست با من .....

paniz: منا با زور به جاهای خلوت می برد تا از من استفاده کنه

alibaba: استفاده کرد ؟

paniz:  من مقاومت می کردم. نذاشتم منا .....

paniz: ولی با من بازی میکرد اونم با کتک

paniz: یک روز از موقعیت استفاده کردم و از اونجا فرار کردم

alibaba: کسی نبود بهش پناه ببری ؟

paniz: یه دختر داشت . مثل خواهرم بود. اون با من خوب بود. خیلی همو دوست داشتیم

paniz: اما شوهر کرد و رفت و من تنها شدم

alibaba: بعد فرار چه جوری از دبی سر در آوردی ؟

 

Paniz: رفتم سنندج . اونجا آواره ، ویلون. رفتم تو مسجد. نماز خوندم . گریه می کردم

 

Paniz: که دیدم یه خانومی اومد پیشم نشست . گفت چته ؟ من میتونم کمکت کنم .

 

Paniz: بغضم ترکید براش گریه کردم و گفتم چی شده . گفت ناراحت نباش من کارتا  درست می کنم

 

Paniz: منا برد خونه اش . به نظر خیلی مهربون بود. اما ...

 

Paniz: بعد فهمیدم اشتباه کردم . اون گرگ بود تو پوست میش

 

Paniz: اون سرپرست باند قاچاق دخترایی مثل من به دبی بود.

 

Paniz: من و 17 تا دختر دیگه را فرستادن به دبی . روزای سختی بود

 

Paniz: وقتی به دبی رسیدیم مارو از هم جدا کردن

 

Paniz: یادمه من را 3 روز تو اتاق زندانی کردن . بدون غذا. فقط آب میدادن

 

Paniz: بعد 3 روز یه زن عرب اومد . به عربی چیزی میگفت من نمیفهمیدم

 

Paniz: غذا خوردم . منا برد حموم . آرایشم کرد . و یه لباس زیبا تنم کرد

 

Paniz: با یه ماشین شیک به یه جایی که نمیشه گفت خونه - قصر بود- رفتم

 

Paniz: منا تحویل خدمتکار دادن اونم منا برد به یه اتاق که اندازه همه خونه ای بود که تو ایران زندگی می کردم

 

Paniz: نمی تونی حس کنی من چه حالی داشتم

 

Paniz: به اندازه همه عمرم ترسیده بودم

 

paniz: یک مرد قد بلند و چاق عرب اومد تو

 

paniz: سن پدر منا داشت

 

paniz: مثل یه گنجشک تو چنگ اون گرگ افتادم

 

paniz: اشکهای من با لذت او قاطی شده بود

 

paniz: خیلی مقاومت کردم

 

paniz: اونقدر که اونو عصبی کردم

 

paniz: خوابوند تو گوشم

 

paniz: بعد به عربی کسی را صدا زد

 

paniz: دو تا زن هیکلی عرب اومدن تو

 

paniz: دستای منا گرفتن وخوابوندن روی تخت

 

paniz: دیگه هیچ کاری نمیتونستم بکنم

 

paniz: و اون چیزی که نباید بشه شد

 

paniz: و بد بختی من از اونجا شروع شد

 

alibaba: الان دقیقا چکا ر میکنی؟ ......  ادمه دارد

 

 paniz: تو کاباره کار میکنم  رقاصی و ....

 

alibaba: چرا فرار نمیکنی ؟

 

paniz: فرار ! فکر میکنی به این آسونیه مواظبمون هستن

 

paniz: اگه گیر بیفتم منا میکشن

 

alibaba: برو سفارت ایران

 

paniz:  اینا خیلی قدرت دارند تو سفارت هم ادم دارند

 

alibaba: خدا را که قبول داری ؟

 

paniz:  چرا نداشته باشم ؟

 

alibaba: به خدا توکل کن. از ته دل صداش بزن

 

alibaba: یه مواقعی به اون فکر کن. حتی موقع رقص تو کاباره

 

alibaba: اونا که حریف خدا نیستن. هستن ! ؟

 

paniz:  خدا بهم کمک میکنه ؟

 

alibaba: حتما. خدا منتظره  یه قدم به طرفش برداری. صداش بزنی

 

paniz:  من هنوز نماز می خونم باور می کنی؟

 

alibaba: آره باور می کنم

 

paniz:  بالاخره یه روزی خودما نجات میدم

 

alibaba: کی ؟ وقتی از قیافه افتادی و پیر شدی ؟ وقتی اونا خودشون ولت کنن ؟

 

paniz:   من باید یه فرصت گیر بیارم. به این آسونی نیست

 

alibaba: وقت خودتو تلف نکن . اونجا نمون

 

paniz:   کجا برم ؟ با چه امیدی ؟ من کسی را ندارم

 

alibaba: اگه من کس تو باشم ؟ اگه برادری کنم برات ؟

 

paniz:   تو چکار می تونی بکنی ؟

 

alibaba: من آدم پولداری نیستم. اما هر کاری بتونم برات می کنم. هر کار

 

 

alibaba: خونه برات میگیرم . یه کار برات پیدا می کنم

 

 

alibaba: تو هم عوض می شی پاک می شی . مثل قبل

 

 

paniz: می ترسم

 

paniz: ما رو یک در میون می برن سرکار . امروز نوبت منه

 

 

paniz: دیگه تسلیم نمی شم . نمی دونم چی میشه ؟ اگه نتونم خودکشی میکنم .

 

 

alibaba: نه خودکشی نکن . حتی اگه شکنجه ات کنن . بذار اونا تو رو بکشن

 

alibaba:  خدا اجازه نداده  . قول بده به خودکشی فکر نکنی

 

paniz: باشه

 

 

alibaba: اگه واقعا تو این راه بمیری شهیدی

 

paniz: شهید !!؟  نه بابا !

 

 

alibaba: حر فقط یه روز با امام حسین بود . بقیه اش با یزید بود مگه شهید نشد ؟

 

 

paniz: چرا .

 

 

alibaba: تو که دیگه با یزید نبودی . از اون موقع حر بدتر نیستی که

 

paniz: دعام کن

 

alibaba: راستی ! شیعه ای یا سنی ؟

 

paniz: شیعه

 

paniz:  صبح میرم غسل توبه می کنم

 

paniz: دیگه  تن خودمو دست عربها نمیدم

 

 

alibaba: دست هیچکس نمی دی

 

 

paniz: آره هیچکس

 

paniz: امروز معلوم نیست چه اتفاقی میفته . یا فرار می کنم  یا میمیرم اگه زنده موندم باهات تماس میگیرم

 

paniz: منو به خواهری خودت قبول کن

 

alibaba:  اتفاقا من خواهر ندارم . تو خواهر من باش. من برای خواهرم هر کار بتونم می کنم.

 

alibaba:  id   منو  به یکی بده تا از تو بهم خبر بده

 

alibaba:  این شماره منه ......... اومدی ایران با من تماس بگیر . در حقت کوتاهی نمی کنم

 

paniz: باشه می دم

 

paniz: مرثی داداشی

 

alibaba:  بیا بیا  ... منتظرت می مونم  خواهر جون.

 

...................

 

راستی ! چند نفر دیگر آنجا هستند ؟

 

چند نفر هنوز در راهند ؟

 

ای خدا..

 

 من از خودم خجالت می کشم

 

از مسلمانی ام  خجالت  می کشم

 

آیا مسلمانی هست !؟

 

آیا هیچ ایرانی هست !؟

 

اصلا آیا هیچ انسانی هست !؟

 

که این حرفها رابشنود ودلش مالامال ازغم نگردد !؟

 

اگر هست ! من از او متنفرم .

.....................................................

 

سه روز بعد  خبرش را به من دادند

خدا مرا ببخشد

فقط همین را بگویم که از نصیحتی که به او کردم پشیمانم . خیلی .

کاش فرار نکرده بود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 17:11  توسط پیمان پایدار  |